تبليغاتX
تنهای شب
گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده ولی..........!
 این داستانو چند سال پیش از اینترنت برداشته بودم

 خیلی خوشم اومده بود خواستم شما خونده باشین شاید خوشتون بیاد

عاشقانه های نرگس

قسمت اول

 

برای ديدن يکی از دوستام که دانشجوی دانشگاه شريف بود رفته بودم

 دانشگاه شريف. داشتم دنبال ساختمان دانشکده شيمی ميگشتم . از يکی دو

 نفر پرسيدم ولی خوب متوجه نشدم که کجا بايد برم . در همين حين امير

که متوجه شده بود من دنبال دانشکده شيمی ميگردم از موقعيت استفاده

کرد و بطرفم اومد و گفت من دارم سمت دانشکده شيمی و اگه بخواين

ميتونم راهنماييتون کنم. منهم قبول کردم و رفتيم سمت دانشکده. توی ميسر

 از داخل يه ساختمونی رد شديم که بعدها فهميدم اسمش ساختمان ابن سينا

 است. توی اون ساختمون يکسری دانشجوها رو ديدم که داشتند جزوه

کپی ميکردند. منهم قرار بود دوستمو حدود ساعت ۱۲:۰۰ ظهر ببينم ولی

 من زود رسيده بودم. بنابراين فکر کردم در اين فاصله ميتونم از يکی از

 جزوه های کنکور که همراهم بود و بايد به صاحبش برميگردوندم کپی

 بگيرم. به امير گفتم : دانشکده شيمی خيلی از اينجا فاصله داره و او گفت

 نه از اين در که بريد بيرون و يه کم سمت چپ بريد ساختمون دانشکده

رو ميبينيد. منهم تشکر کردم و گفتم خيلی ممنون ، من بايد چند تا جزوه

اينجا کپی بگيرم، بيشتر از اين مزاحمتون نميشم. اين حرف هم يه جوری

 زدم که يعنی شما رو بخير و ما رو به سلامت.


لبخندی رضايت آميزی زد و گفت بايد کارت دانشجويی اينجا رو داشته

 باشيد تا بتونيد کپی بگيريد، اگه اجازه بديد من براتون کپی ميگيرم. منهم

 برای اينکه خودمو از تک و تا ننداخته باشم قبول کردم. دست کردم توی

 کيفم و جزوه ها رو به امير دادم. اونهم ازشون کپی گرفت و موقع پس

 دادن کپی ها يک کاغذ کوچيک که شماره تلفنشو روش نوشته بود بهم داد

 و گفت خوشحال ميشم که با هم بيشتر آشنا بشيم. من اون موقعها فقط فکر

 درس و کنکور و اينجور چيزها بودم و اصولاْ دختری نبودم که اهل

دوست پسر گرفتن باشم. بنابراين جزوه ها رو گذاشتم توی کيفم و کاغذی

 رو که شماره تلفن توش نوشته بود رو بطرفش گرفتم و گفتم:خيلی عذر

 ميخوام. ولی من به شما زنگ نميزنم.

امير گفت : حالا اگه اشکالی نداره يه چند روزی شماره پيشتون باشه و

 اگر نظرتون عوض شد خوشحال ميشم با هم صحبت کنيم.


منهم گفتم: بسيار خوب، اينقدر هول بودم که زودتر خداحافظی کنم و برم

 که اصلاْ يادم رفت پول کپی ها رو به امير بدم. وقتی که يادم افتاد ديگه

 امير رفته بود.خلاصه دوستمو ديدم و داشتيم با هم بر ميگشتيم که من

پرسيدم

-چرا از اينور داری برميگردی؟

دوستم گفت : پس از کجا بايد برگرديم؟

منهم اون راهی رو که اومده بودم رو بهش نشون دادم و گفتم از اون

طرف


دوستم گفت: تو از اونور اومدی ؟!! تو که دانشگاه رو طواف کردی تا به

 دانشکده ما برسی. همونجا بود که فهميدم امير منو دور دانشگاه چرخونده

 بود تا دانشکده شيمی رو نشونم بده.

 

از اينکه پول کپی ها رو نداده بودم احساس بدی داشتم

 

ادامه دارد.....



 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:30  توسط تنهای شب | 

 

مرا به جرعه اي از يك نگاه مهمان كن

 

 

به اين تسلي خوش ، گاه گاه مهمان كن

 

 

اگرچه غرق گناهم ولي دلم پاك است

 

 

مرا به خاطر اين بيگناه مهمان كن

 

 

نخوانده آمده بودم كنار خاطر تو

 

 

مرا به خاطر اين اشتباه مهمان كن

 

ارسال به 

 

......................

 

در گذرگاه زمان?

 

 

         خيمه شب بازي دهر?

 

 

               با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد

 

 

 

 

 

عشق ها مي ميريند?

 

 

         رنگها رنگ دگر مي گيرند.

 

 

             و فقط خاطره هاست? که چه شيرين و چه تلخ?

 

 

                                        دست ناخورده به جا مي ماند

 

 

 

 

 آندره مورا :

 

 

افراد دانا کوشش دارند خود را همرنگ محيط سازند ولي اشخاص ديوانه سعي مي کنند محيط را به رنگ خود در آورند ، به همين جهت تحولات و ترقيات اجتماع به دست ديوانگان بوده است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:31  توسط تنهای شب | 

عشق یعنی استخوان و یک پلاک

                      عشق یعنی سالها تنها زیر خاک

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

...............

منم عاشق

         مرا غم سازگار است

                  تویی معشوق

                          تو را با غم چه کار است

..........................

ای که دور از من و در قلب منی

                   با خبر یاش که همه دنیای منی

........................

عشق از ازلست تا ابد خواهد بود

                    جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت اشکار گردد

                    هر که دل نه عاشق است رد خواهد بود

....................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:39  توسط تنهای شب | 

مرا صد بار از خود برنجانی

                     دوستت دارم

به زندان خیا نت هم کشانی

                     دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن

               چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی

                    دوستت دارم

.............

اولین بار بهم گفتی دیونتم

       خندیدم

دویمین بار گفتی عاشقتم

      دل بهت بستم

اخرین بار گفتی خسته شدم ازت

    چه غریبانه مردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:33  توسط تنهای شب | 

سلام دوستای گلم این داستانو که براتون مینویسم از یکی از بهترین دکترای ایران شنیده بودم

جناب اقای دکتر سید محمود انوشه

 خیلی از این داستان خوشم اومده بود

 گفتم شاید شما اونو نشنیده باشید حتما داستانو تا اخر بخونین زیاد وقتتونو نمی گیره

 

داستان ......

شب شده بود .

اما حسنک به خانه نیامده بود

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی اید

او به شهر رفته

و در انجا شلوار های جین و تیشرت های تنگ میپوشد

او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات

جلوی اینه به موهای خو ژل میزند

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست

چون او به موهای خود قلت میزند

دیروز که حسنک با کبری چت میکرد

کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است

کبری تصمیم داشت که حسنک را رها کند

و دیگر با او چت نکند

چون او با پطروس چت میکرد

پطروس همیشه پای کامپیوتر نشسته و چت میکند

روزی پطروس دید که سد سوراخ شده است

اما انگشت او درد میکرد

چون زیاد چت کرده بود

او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند

و از این رو در حال چت کردن غرق شد

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت

با قطار به ان سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود

ریز علی دید که کوه روی ریل ریزش کرده

اما حوصله نداشت

ریز علی سردش بود

و دلش نمیخواست لباسش را در بیاورد

ریز علی چراغ قوه داشت

اما حوصله دردسر نداشت

قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد

کبری و مسافران قطار مردند

اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت

خانه مثل همیشه سوت و کور بود

الان چند سال است که کوکب خانم همسر ریز علی

مهمان ناخوانده ندارد

او حتی مهمان خوانده هم ندارد

او اصلا حوصله ی مهمان ندارد

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد

اما گوشت ندارد

او اخرین بار که گوشت قرمز خرید

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

به همین دلیل است که

در کتاب های دبستان ان داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد

 

 

خیلی ممنون که خوندینش 

نظر یادتون نره

نظر یادتون نره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:49  توسط تنهای شب | 
چشم مست تو عجب جلوه گه بیداد است

                                خم ابروی تو سر مشق کدام استاد است

خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود

                              صید را زنده گرفتن هنر صیاد است

 

ممنون که به کلبه درویشیه من سر زدین لطفا نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:15  توسط تنهای شب | 
هوای تازه در دلم نیست .

نفس ها را در سینه حبس کرده ام

تا بدانم .....

از هابیل هایی که پر پر شد

از تیرگیهایی که سپید شد.

از اولین نگاههایی که عشق شد .

و از اولین عشق هایی که تباه شد .

بارانی ترین کلمات

نغز ترین جملات را

برای تو می نویسم

تمام تک بیتی های ناب

و رباعی های بنفشم را

به یادت می سرایم

گل های ستاره را

هر شب برای تو می چینم

بلور رویاهایم را

فقط به خاطر تو پاک و ساده نگه داشته ام

ازلی ترین و بکر ترین ارزوهایم را نثارت میکنم

تا تو بیایی و

برایم قصری بسازی

از جنس نور و امید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط تنهای شب | 
چه روزهاي سياهي تو را صدا كردم

براي آمدن تو خدا خدا كردم

به شوق آنكه بتابد نگاهت از پس ابر

تمام پنجره ها را دوباره وا كردم

نبوده اي كه ببيني ، نگاه آينه را

به انتظار نگاه تو مبتلا كردم

تمام خاطره ات را به ابر بخشيدم

و زير رگبار باران ، تو را دعا كردم

هنوز بوسه ي گرمت به روي گونه است

تو را روانه ي آغوش درياها كردم

 

اینو یه کی از دوستا برام گذاشته بود خوشم اومد

گفتم شما هم ببینید

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:17  توسط تنهای شب | 

زمانی که احساسات درونی ات

 

فریاد می کشد تنهایی

 

یعنی تنهایی

 

زمانی که از درون فریاد سرخ

 

بی نهایت را بر می اوری

 

یعنی تنهایی

 

زمانی که سپیدی ها را به بالا ترین " عمق سیاهی می فرستی

 

زمانی که نمی توانی بگویی "نمی توانم

 

یهنی تنهایی .

 

زمانی که فقط تو هستی و تو

 

و نمی توانی کسی را مهمان کلبه ی دلت کنی

 

یعنی تنهایی.

 

زمانی که نمی توانی فریاد

 

بودن و خواستن و رسیدن را

 

یک صدا بر اوری

 

یعنی تنهایی .

 

اری تو تنهایی

 

چون تنها افریده شده ای

 

و فقط تو می توانی پلوس وار از میان

 

دره های تنگ و تاریک زندگی عبور کنی

 

و به سرزمین روشنایی ها برسی

 

اری تو تنهایی

 

چون فرشتگان فقط در مقابل تو

 

سر به خاک مالیدند

 

می توانی در تنهاییت

 

همه ی خوبی ها را در ایینه ببینی

 

می توانی سوار بر

 

کمند طلایی خورشید بالا روی

 

بالا تا ارزوهای طلایی

 

می توانی تنهاییت را مستانه وار

 

به جمع نیلوفران ابی پیوند زنی

 

می توانی با قلموی تنهایی

 

ستاره ها را رنگ کنی و بنویسی(جهان الوده ی خواب است

 

و من در فهم خویش بیدارم)

 

می توانی تنهاییت را

 

با دل تنگی های ابی ات تقسیم کنی و بنویسی :

 

(ترا در همه ی شب های تنهایی

 

در همه ی شیشه ها دیده ام )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:18  توسط تنهای شب | 

رنگ احساس من صدای موج است

 

     عطر نفس های اتظار و عشق در من امیخته است

 

ومن فقط برای بی نهایت و غریبی

 

نا باروری های پشت دیوار عشق می نویسم

 

تقدیم به ارزوهای نقرهای و رویاهای طلایی

 

که در وجود افراد سبز ریشه دوانده است

 

تقدیم به کسانی که تنها مخاطب جاده ی ارزوهای خویش اند

 

آ رزوهایی که عشق تنها همسفر ان است

 

همسفری که ان را در  تنهایی شبدر و لطافت شکوفه های

             

          گیلاس می توان دید  

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:46  توسط تنهای شب | 

زندگی کن .

 

زندگی جریان دارد .

 

باز هم شلاله ها خوا هند خواند

 

و رود ها خواهند دوید .

 

رازیانه ها چار قد سبزشان را به سر خواهند بست .

 

شکوفه های گیلاس به تو سلام خواهند داد

 

و شمشاد ها خواهند خندید

 

رندگی کن .

 

ستاره ها به

 

دیدارت خواهند امد

 

زنبق ها شعر خواهند سرود

 

و پرستوها از بالای

 

اتاقت گذر خواهند کرد

 

زندگی کن

 

زندگی جریان دارد

 

زمان با لحظه لحظه هایت دشمنی خواهند کرد

 

و باد بهار جوانیت را خواهند ربود

 

باز هم تو هستی و خواهی بود

 

و ناله های حبس " در سینه

 

روزی همچون شعر باران

 

سروده خواهند شد

 

و نبود ها با پای خود

 

به دیدارت خواهند امد

 

زندگی کن

 

نه به خاطر محکومیت

 

بلکه به خاطر محبوبیت

 

نه به خاطر محو شدن

 

بلکه به خاطر ستاره شدن

 

نه به خاطر سرودع شده ها

 

بلکه به خاطر نا سرودنی ها

 

زنگی کن

 

به راز پرستش رسیدن

 

جلویه  رنج را کشیدن

 

بهتر از دو رنگی است

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:30  توسط تنهای شب | 

این بار ساده می نویسم

 

نه مدادم مخملی است

 

نه کاغذم طلا یی

 

پرستو به یاد می اوری

 

خلوت خیالم تنها بود

 

همبازی پنجره های اتاق دیوانگی بود

 

ناگهان نور همسفر

 

شمعدانی های اطاق شد

 

اتاق من .اتاق سایه ها است

 

خیال من .خیال سفالینه های کوی عشق

 

پرستو به یاد می اوری

 

گفته بودم : می روم

 

دیوارها مرا می بلعند

 

عبور میکنم از مرز بی نهایت

 

من شب های شالیزار را

 

با خود می برم

 

و درختان را نمناک می کنم

 

پرستو به یاد می اوری

 

گفته بودم

 

فصل آزادی من.

 

 

فصل پرواز غروب.

 

فصل گل های حنا.

 

پشت کاجستان است.

 

زیر سایه ی عبور.

 

پرستو مرز گمشده ام " مرا

 

تا نبض خیس افتاب می برد

 

و من پیغام ماهی ها را در

 

ورق روشن سفرم می نویسم :

 

که او ( طنین جام تنهایی است

 

تار و پودش رنج وزیبایی است)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:27  توسط تنهای شب | 

وقتی بالای بلندای ایمان و عشق

 

انگشتر نقره ای را

 

بر دستان هنرمندت دیدم

 

باور کردم می توانیم

 

فانوس بدست رویاهای نا مکشوفمان را بپیماییم

 

با ور کردم می توانیم

 

شالیزار را سجدگاه اسانیمان کنیم

 

و تصویر مبهم غروب را

 

ازکابوس عاشقانه ی میخک نقره ای پاک کنیم

 

حصار غربت ما

 

نزدیک نیست " دور هم نیست

 

همین جا کنار افکار مان

 

زیر درخت افرا

 

میان گل های نارنجی خورشید

 

بازی می کند

 

اگر مال من بودی

 

قلبم بر دستانم سنگینی نمی کرد

 

می نوشتم از تو از خلوت خیال

 

از شکوفه های صورتی گیلاس

 

و ازمهمانی ارکیده ها ......

 

بی تو با اشک هایم

 

آ شیانه ی گل های طاووسی را سیراب نمودم

 

سوار بر شاپرک خیال

 

با دست باران در کوی عشق نوشتم :

 

( از من تا من " تو گسترده ای )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:25  توسط تنهای شب | 

زمانی که احساسات درونی ات

 

فریاد می کشد تنهایی

 

یعنی تنهایی

 

زمانی که از درون فریاد سرخ

 

بی نهایت را بر می اوری

 

یعنی تنهایی

 

زمانی که سپیدی ها را به بالا ترین " عمق سیاهی می فرستی

 

زمانی که نمی توانی بگویی "نمی توانم

 

یهنی تنهایی .

 

زمانی که فقط تو هستی و تو

 

و نمی توانی کسی را مهمان کلبه ی دلت کنی

 

یعنی تنهایی.

 

زمانی که نمی توانی فریاد

 

بودن و خواستن و رسیدن را

 

یک صدا بر اوری

 

یعنی تنهایی .

 

اری تو تنهایی

 

چون تنها افریده شده ای

 

و فقط تو می توانی پلوس وار از میان

 

دره های تنگ و تاریک زندگی عبور کنی

 

و به سرزمین روشنایی ها برسی

 

اری تو تنهایی

 

چون فرشتگان فقط در مقابل تو

 

سر به خاک مالیدند

 

می توانی در تنهاییت

 

همه ی خوبی ها را در ایینه ببینی

 

می توانی سوار بر

 

کمند طلایی خورشید بالا روی

 

بالا تا ارزوهای طلایی

 

می توانی تنهاییت را مستانه وار

 

به جمع نیلوفران ابی پیوند زنی

 

می توانی با قلموی تنهایی

 

ستاره ها را رنگ کنی و بنویسی(جهان الوده ی خواب است

 

و من در فهم خویش بیدارم)

 

می توانی تنهاییت را

 

با دل تنگی های ابی ات تقسیم کنی و بنویسی :

 

(ترا در همه ی شب های تنهایی

 

در همه ی شیشه ها دیده ام )

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:50  توسط تنهای شب | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:58  توسط تنهای شب |